این هفته اوضاع واحوال روحی بابا سعید چندان روبراه نیست،
آخه از هفته پیش که آخرین قوطی های شیرخشک هومانای۳سه من
روبه تموم شدن میرفت بابا جونم دربدر و شهربه شهرپیگیر شده بود
ودر تهران هم عمه مونا اعلام کرد که بطور کلی نایاب شده و در حال
حاضر هم آخرین قوطی رو دارم مصرف می کنم والبته مامانی هم با
دکترکودکان مشورت کرده و ایشون هم عنایت کرده وشیرمایع پگاه
توصیه کرد بودند..وچقدر هم مامان من هم ساده وزود خوش بحالش
شده بود که چی، شازده پسرش که هومانای اروپائی رو می نوشیدند
حالا با توجه به تحریمات انرژی وارداتی هسته ای، من شیرتولیدی
داخلی رو قبول می کنم وبا اولین جرعه همه اون شیرهای وطنی رو
پف کرده و با کلی قهرو نازکردن مشغول مکیدن شصتم شدم![]()
البته خدائیش زیادهم مزه شیرمثلثی پگاه هم بد نبود ولی خب باید
کلاس تغذیه رو حفظ می کردم .
بنده خدا بابا سعید که حتی با یکی از دوستانش که گاوداری در
شهرک صنعتی داره هماهنگ کرده بود
که روزانه شیرتازه
مصرفی رو بهمون برسونه ولی اینجا رودیگه مامانی مخالفت کرد و
گفت: که شیرپاستوریزه و یا قوطی سالم تره
خلاصه این داستان
قطعی شیرمن هم حکایت ها داره...
این هم یه ضدحاله برای مامان وبابام.
ضدحال بعدی برای بابام خبرشنیدن مرگ یکی از هنرمندان
محبوبش درروز جمعه بود که کلی بابا سعید از این واقعه آزرده
خاطر شد.خداش بیامرزه من که بجز فیلمهایی که ازاون محروم
باباسعید می دید چیزی خیلی بسیارزیادی نمیدونم![]()
سومین ضدحال بزرگ که برای بابا سعید وخود من قراره
رخ بده یکهفته دوری مطلق باباسعید از ماست.
چونکه بابا سعید بهمراه تیم منتخب استان باید در مسابقات
المپیاد شطرنج راهی بجنورد بشه وبرای ما که هر روز ساعت شش
بعدازظهرلحظه شماری می کنیم تا بابا سعید از سرکار بیاد خونه
خیلی بسیار زیاد سخت می گذره، ![]()
بخصوص من که حسابی بچه بابائی شدم.
ازخبرای جالب و آموزنده در هفته گذشته گم شدن کیف خاله فریده
مامان پارسا وسارینا بود .
که محتوی تراول چک وطلاجات به
ارزش یک میلیون وپنجاه هزارتومان و مدارک شناسائی کارت ملی ،
گواهینامه وعابربانک بود.
جالبی این موضوع اینه که وقتی گشت وگذار من ومامان وخاله فریده و
بچه هاش درمجتمع تجاری ،تفریحی ستاره جنوب تموم می شه و به خونه
برمی گردند خاله جونم متوجه می شه که کیفش همراه بسته های خریدش
نیست و یادش نبود که کجا وچه موقع کیف رو از دست داده ..
فردای اون روز به آخرین مغازه که خرید کرده بودند میره 
ودر کمال تعجب به محض اینکه سراغ کیف رو می گیره ..
دختر جوانی که فروشنده بوده کیف رو با خوشروئی بهشون برمی گردونه
وخاله جونم ، با خوشحالی تشکر می کنه ومیره یه کادو برای فروشنده
جوون می گیره وفروشنده هم از گرفتن هدیه خوداری می کنه ومیگه :
من این کیف رو به لحاظ ایمنی وارسی کردم وقتی متوجه محتویات
ارزشمندش شدم اون به امید برگردوندن به صاحبش نگه داشتم نه
برای گرفتن مژدگانی
ویه خبر خوش هم برای بابا ئی و مامانی و من اینکه پس از سالها
یکی از دوستان خوب خانوادگی مون که اصطلاحا" من بهش میگم
عمو برگ خشک پس از سالها که از نعمت داشتن فرزند بی نصیب
بودند در شب ولادت حضرت امام علی (ع) صاحب یک جفت دوقلو
پسر ودختر شدند
وخیلی بسیار زیاد باعث خوشحالیمون
شد بخصوص بابا سعید که خیلی بسیار زیاد عمو برگ خشک رو دوست
داره واحترام خاصی نسبت به ایشون دارند. 


